تبليغاتX
Mahan jafarzadeh
Color:chocolate
به نام خالق دوست که هر چه داريم از اوست
تنها تر

تنها تر

  خیلی دوست دارم بیای بخونیش چقدر زجر می کشم


خیلی سخته کسی که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سحته که نباشه هیچ جایی برای اشتی

بی وفا شه اونی که جونتو و واسش گذاشتی

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که واسه اون بشکنه یه روز غرورت

اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه

که پیام داده یه عمره واسه تو نمی نویسه

خیلی سخته اون کسی که تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

 

وقتي كه خاكم مي كنن بهش بگين پيشم نياد

بگيـد كه رفت مسافـــرت بگيــد شمـاره اي نداد

يه جــور بگيـن كه آخــرش از حرفاتون هول نكنه

طاقت نــدارم ببينــم به قبـــر مــــن نگـــاه كـنــه

دونـه بـه دونـه عكســام و برداريــد آتيـــش بزنيد

هــر چـــي كه خاطـــره دارم بريــد و از بيخ بكنيد

نذاريـــد از اســم منــم يه كلمـــه اي جا بمـــونه

نمي خـــوام هيــچ وقت تنم و توي گورم بلرزونه

بــرو آتيـــش به قلــب مــن نــزن بـــذار نگـــاهت از يادم بره

بذار واسه هميشه قلب من چال بشه و من و كلي خاطره

بـــرو نمــي خــــوام ببيني خونه ي من خـالي شده

همـــدم مــن به جـــاي تو ريگـــاي پـوشـالـــي شده

اونكه مي گفت ميمرد برات ديدي راست راسي مرد

رفـت و همـــه خاطــره شم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگيــن نشـســت به پــات بهـش بگين نيومدي

بـگيـن هنـــوز دوستــت داره با ايـنــكه قيــدش و زدي

نشــونيه قبـــر مــن و بهــش نــدين خـــوب مي دونم

ميـــاد جـــاي هميشــگي ســر قـــرار تــو رودخــــونــه

بــــرو آتيـــش به قــلب مـن نــزن بــذار نگــاهــت از يـادم بـــره

آخ بذار واسه هميشه قلب من چال بشه و من و كلي خاطره

مـــــي خـــــوام رو ســنــــگ قـــبــــــرم ايــــــن بـــــاشـــــه :

طــــلـــــــــــوعــــي كـــه خيــــــلــــي غـــــم انــگيـــــز بــــود

قشنگ ترين خاطره ي عمرم غروبي كه خيلي دل انگيز شد

رو ســـــنـــــــگ قـــــــــــــــبــرم بـــنـــــويــــــس :

روزي اومد به اميد آخر ولي حالا بدرقه ي راهش

داغــــــــي كــــه مـــــــونــــــدش رو دل مــــــــادر

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 12:51 توسط نفرین شده |



بعضی وقتا دلم برای  خیلا  می گیره حتما برای شما هم پیش اومده به آدم یه احساس

پوچی دست می ده اونقد دلش می گیره که بی خود اشکاش سرازیر می شه اونقد نارحت

که نمی دونه چی کارکنه . . .

الان از اون وقتاست نمی دونم چرا اینجوری شده... برا آدم سخته بغض گلوی آدم رو فشار

میده نمیتونه فریاد بزنه نمیتونه خودش رو خالی کنه واسه همین تموم بدنش درد میکنه ...

دوست دارم یکی بغلم کنه، دوست دارم به یه نفر پناه ببرم سرم رو بذارم رو شونه هاش...

 های های با صدای بلند گریه کنم با خودم فکر میکنم با خودم حرف میزنم یهو به خودم

 می آم می بینم که کسی اطرافم نیست من هستم با یه اتاق خالی... فقط میتونم بنویسم

ولی چی می نویسم؟نمی دونم مغزم کار نمی کنه فقط دستام حرکت می کنند ... خیلی وحشتناک

انسان تا دقایقی پیش فکر کنه که همه چیز داره بعد چند دقیقه بفهمه که هیچ چی نداشته

بفهمه که زندگی پوچ بوده بفهمه که برای هیچی آفریده نشده بفهمه که دیگه امید بی امید . . 

تا حالا شده که همه چیز و همه کس رو به یک نفر فدا کنین؟تا حالا شده که با یه نفر پیمان

ببندین؟ همه زندگیت رو از دست بدی همه کس رو بی خیال بشی با خودت بگی که اینو دارم

همه چی دارم پس بی خیال همه چیز و همه کس،تا حالا شده که یه نفر بهتون امید بده؟تا

حالا شده به امید یه نفر زنده باشید و زندگی کنید؟ (امیدوارم همتون تا اینجاش رو تجربه کنید)...

تا حالا شده که یه نفر با شما بد رفتاری کنه و یه نفر باهاتون خوب نباشه و شما فکر کنید که

 دیگه همه چیز تموم شده؟ و . . . (منظورم همون یه نفری که براتون همه چیز بوده)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 10:32 توسط نفرین شده |


هر کی تو رو ازم گرفت الهی آواره بشه...
بعضی اوقات تحمل دوریت چقدر سخت می شه حمید! مثلا امروز عصر...موقع برگشتن، همین طور که به

مناظر بیرون چشم دوخته بودم یهو غصه به قلبم هجوم آورد...غم دوریت به قلبم فشار آورد، بدجوری

هوس تو رو کردم حمید...الان کجایی؟ چیکار می کنی؟ اصلا به من فکر می کنی؟

گاهی اوقات سکوت کردن چه مشکل می شه، خویشتن داری چه زجر آوره! دلت می خواد از ته دل فریاد

بکشی...دلت می خواد از ژرفترین نقطه قلبت اسم محبوبتو صدا بزنی....!!! بذار همه نگات کنن،

بذار همه فکر کنن دیوونه ای، چه خیالیه؟ وقتی دستت خالیه، وقتی کسی تو خونه دلت زندگی نمی

کنه، چه سالم، چه دیوونه، چه فرقی داره؟

سکوتم پر از فریاده حمید، از بیرون آرومم ولی از داخل دارم می سوزم، دارم آتیش می گیرم، دارم خرد

می شم، له می شم، دارم از بین می رم! ... ولی نباید نشون بدم، نباید اعتراض کنم، ازم خواستی

سکوت کنم، ازم خواستی بهت نگم چقدر دوستت دارم، قبول کردم، دهنمو رو هزار تا حرف که می

خواستم فقط به تو بگم بستم و چیزی نگفتم ، فقط بخاطر تو، چون ازم خواستی بهت نگم، ولی

 پس من چی؟ دارم می ترکم، دارم منفجر می شم... تموم اون نا گفته ها به انضمام کلی شکایت

که تو این مدت در وجودم جمع شده رو ذهنم سنگینی می کنه، به کی بگم ؟ به کی؟ حرفی رو که

برای تو کنار گذاشته بودم رو که نمی تونم به غریبه بگم! چقدر سخته! سکوت کردن چقدرسخته...وقتی

نگات می کنم آروم می شم، یه آهنگ ملایم اسپانیش هست که روزی صد دفعه گوش می دم، تمش یه

جوریه، انگار داره می گه: آی ! برگرد پیشم ...باور نمی کنی، ولی اون آهنگ همینو می گه،

گوش می دم و زیر لب زمزمه می کنم: آی ..آی...آی د، برگرد پیشم ..

نمی دونم چرا نمی تونم فراموشت کنم،البته چرا، می دونم، خیلی هم خوب می دونم، چون نمی

خوام! تو بخشی از وجودم شدی، بخشی از قلبم، احساسم، اعتقادم... خاطره تو همچون نقشی است

که روی سنگ دلم کنده کاری کرده باشن، از بین نمی ره، شسته نمی شه، تا ابد می مونه ....

 دعا کن دیوونه بشم، دعا کن عقل از سرم بپره، فقط در اون صورته که فراموشت می کنم، فقط در

اون صورت.... دیوونه غم نداره....! 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 11:1 توسط نفرین شده |



ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 17:34 توسط نفرین شده |


خدایا به حق بزرگیت مرا هار نکن

                          به حق پاکیت مرا پاک نگاهدار

                                         به حق زیباییت نظرم را زیبا کن

نوشته شده توسط کسی بجز حمید

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 16:34 توسط نفرین شده |


کوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد نه تو ديگر هستي نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود سايه مي داند که به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم هيچ کس گمشده ام را نشناخت تابش رايحه اي بي خبر آورد کسي در راه است چشمي از درد دلم آگاه است کاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد که روزي احساسي بميرد.

 

احساس

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 16:22 توسط |


...خسته ام از این دنیای به ظاهر زیبا، از این مردم كه به ظاهر صادق و باوفا اند، خسته ام از دوری، از درد انتظار، خسته ام از این همه دروغ و نیرنگ......خسته ام آری پرودگارا از این دنیا خسته ام، از آدم هایش از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام...... پس كو صداقت و محبت؟ چرا اندكی محبت در میان دل مردم نیست همش نیرنگ پیداست... دیگر دست محبتی در میان مردم نیست، دیگر عشق پاك و مقدس در میان مردم نیست... سفره دل مردم همش دروغ است ولی به ظاهر پاك و صادقانه است.خسته‌ام ، خسته از این دنیا‌ی سیاه و سفید قلبم و مردمانی كه خاكستری را نمی‌شناسند ، آبی آسمان را نمی‌بینند و بر سبز سبزه‌ها می‌خندد. خسته‌ام ، خسته از این چشم‌های پر دروغ كه پیشه‌ی‌شان فریب است و رسم‌شان نی‌رنگ. خسته‌ام ، خسته از انتظار بیهوده . خسته از نیامدن‌ها و رفتن‌ها و حتی از ماندن‌ها . خسته از ماندن و بدین‌سان زیستن. خسته‌ام ، آری ، خسته‌ام . پس چرا ای آرامش زیبای هستی مرا در خود غوطه‌ور نمی‌سازی ؟ ...

                                                                                             

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 14:13 توسط نفرین شده |


چه قدر سخته تمام روز رو منتظر شب باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد

مونيتور و فقط نگاهت به آيدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه . با

اينكه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب

رفته آدمك آيديشو ببيني و غرورت اجازه نده که درد و دلاتو براش آف بذاري به اين اميد

كه شايد اومــــد و خونــد و جوابتو داد . جوابهايي كه مثل هميشه حرف تازه اي توش

نيست انگار كه هيچوقت نميخواد باور بكنه كه : دوستش داری

                                                  دوستت دارم باورم کن...

 

 

 

 

می خوام حرف بزنم...گریه امونمو بریده ... دلم اونقدر گرفته که می خوام به اندازه هزار قرن گریه کنم ... می

 

خوام نباشم ... حس می  کنم جایی از قلبم سوراخ شده ...خسته از تو نیستم ...خسته از هیچکی نیستم ... خسته از

 

 دوستی ها و دشمنی ها نیستم... خسته از این همه دوریم.

 

قصد دارم کمی از خودم بد بگم... کمی بیشتر از اونچه که تو و دیگران می گن... دلگیریم داره کار دستم میده ...

 

 دیگه بد و از خوب ..خوب و از بد ... دیونگی رو از عا قلی نمی شنا سم...

 

دوستو دشمن یکی شدن...همشون دشنام می دن... یا حوصلشون از تو سر میره یا تو حوصلشونو سر می

 

بری ...غمگین که میشی تا می خوای دو کلمه حرف بزنی سه کلمه بدو بیراه نثارت می کنن ... بجای کمک

 

دشنام می دن...دشنام نه هزینه داره و نه کنتور..که قا بل شمارش باشه...

 

هزار بار که بگن بدمو گناه کار نا راحت نمی شم چون اونا خیلی چیزا رو نمی دونن و کسی که ندونسته چیزی

 

 بگه گناهی به گردنش نیست ...مثل تو ...مثل تو که نمی دونستی وابسته ودلبستت شدم ...

 

فاصله آدما نسبت به هم آنقدر زیاد شده که انگار کسی ..کسی رو درک نمی کنه .کسی صدای دوستت دارم های

 

 کسی رو نمی شنوه...اگه یکی رو بخوای چنان بهمت میریزه که پشیمون بشی ...

 

یا باید مثه همه باشی ...یا اگه مثه کسی نباشی لا بد مشکل داری یا بهت می گن دیوونه یا عقب افتاده ...شایدم بی

 

 تمدن ...دلم از خودم گرفته ...از خودم که می ترسم مثه دیگرون بشم . می دونی تنهایی آدما با تعدادی از اشیاء

 

از جنس منو تو پر نمی شه .جای خالی تنهایی آدما رو کسایی پر مکنن که بفهمنشون.

 

به عشق کسی نیاز ندارم به دوستی کسی نیاز ندارم... فقط یکیو می خوام که با همه بدی هام .. منو با همه داشته

 

 ها و نداشته هام ... منو همون طور که هستم بفهمه...!

 

می خوام کمی از خودم بد بگم... چیزایی که دیگران نگفتن یا دوست دارن که بگن... می دونم که شجاعت گفتن

 

چیزیو ندارن که اگه داشتن پشت نیشخنداشون پنهان نمی کردن...

 

من دروغگو ترین عاشقی هستم که کسی به عمرش دیده... من منفورترین مردی هستم که عاشق شده... من تنها

 

ترین مردی هستم که دوست بسیار داشت...من غمگین ترین کسی هستم که دائم می خندد...بد هستم...بد بودم و بد

 

 خواهم بود...

 

اینها رو که می نویسم شرح دلتنگیهامه نه دل سنگی دوستان... من هرگز سنگی به طرف گنجشکی پرت

 

نکردم ... می خوام مته خودم باشم... دلم می خواد کسی.. بودنم را... آنطور که هستم تحقیر نکند...

 

بغضی سنگین سینه ام را می فشارد...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 13:10 توسط نفرین شده |


                                       

 

              

هفت شهرعشق:             1)شهر اول نگاه و دلربائی     2)شهر دوم دیدار واشنائی   3)شهر سوم روزهای شیرین و طلائی   4)شهر چهارم بهانه فکر جدائی    5)شهر پنجم بی وفائی   6)شهر ششم دوری و بی اعتنائی   7)شهر هفتم اشک و اه تنهایی.

عشق مانند معجزه است که می تواند کافر را مسلمان کند.   

استکان از دستم افتاد شکست پدرم ناراحت شد ، مادرم حرص خورد ، برادرم گفت:قشنگ بود ، خواهرم گفت:مال من بود ؟ ؟ ؟   اما وقتی قلبم شکست هیچ کس چیزی نگفت.بمیرم ای دل که بی صدا شکستی  .

ماهاتما گاندی می گوید:هفت چیز انسان را از پای در می اورد و هلاک می سازد:  1)سیاست بدون شرف. 2)لذت بدون وجدان.  3)پول بدون کار.  4)شناخت بدون ارزشها.  5)تجارت بدون اخلاق.  6)دانش بدون انسانیت.  7)عبادت بدون فداکاری.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 12:37 توسط نفرین شده |


دگر مجنون نخواهم شد كه ليلي رفت از دستم
دگر با كس نخواهم گفت من ديوانه ات هستم
دگر حلاج عشقم را به مژگانت نياويزم
دگر باور نخواهم كرد من دردانه ات هستم
اگر چون بيژن عاشق به قعر چاه تو رفتم
به جان پرويز را ديدم كه بيرون بردت از دستم
اگر فرهاد عشقم را به كوي تو فرستادم
به گيسويت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم
به دل اميد مي دادم كه روزي بينمت اما
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم 

ميتونم يه چيزي بهت بگم؟ مطمين باش که از ته قلبم ميگم... هميشه از خدا ميخواستم که تو زندگيم يه همراه خوب بهم بده.. . همراهي که هميشه کنارم باشه و بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم... خدا يکيشو به من داد.... مال من سحره... مال تو چيه؟


خیلی سخته کسی که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سحته که نباشه هیچ جایی برای اشتی

بی وفا شه اونی که جونتو و واسش گذاشتی

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که واسه اون بشکنه یه روز غرورت

اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه

که پیام داده یه عمره واسه تو نمی نویسه

خیلی سخته اون کسی که تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

 

وقتي كه خاكم مي كنن بهش بگين پيشم نياد

بگيـد كه رفت مسافـــرت بگيــد شمـاره اي نداد

يه جــور بگيـن كه آخــرش از حرفاتون هول نكنه

طاقت نــدارم ببينــم به قبـــر مــــن نگـــاه كـنــه

دونـه بـه دونـه عكســام و برداريــد آتيـــش بزنيد

هــر چـــي كه خاطـــره دارم بريــد و از بيخ بكنيد

نذاريـــد از اســم منــم يه كلمـــه اي جا بمـــونه

نمي خـــوام هيــچ وقت تنم و توي گورم بلرزونه

بــرو آتيـــش به قلــب مــن نــزن بـــذار نگـــاهت از يادم بره

بذار واسه هميشه قلب من چال بشه و من و كلي خاطره

بـــرو نمــي خــــوام ببيني خونه ي من خـالي شده

همـــدم مــن به جـــاي تو ريگـــاي پـوشـالـــي شده

اونكه مي گفت ميمرد برات ديدي راست راسي مرد

رفـت و همـــه خاطــره شم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگيــن نشـســت به پــات بهـش بگين نيومدي

بـگيـن هنـــوز دوستــت داره با ايـنــكه قيــدش و زدي

نشــونيه قبـــر مــن و بهــش نــدين خـــوب مي دونم

ميـــاد جـــاي هميشــگي ســر قـــرار تــو رودخــــونــه

بــــرو آتيـــش به قــلب مـن نــزن بــذار نگــاهــت از يـادم بـــره

آخ بذار واسه هميشه قلب من چال بشه و من و كلي خاطره

مـــــي خـــــوام رو ســنــــگ قـــبــــــرم ايــــــن بـــــاشـــــه :

طــــلـــــــــــوعــــي كـــه خيــــــلــــي غـــــم انــگيـــــز بــــود

قشنگ ترين خاطره ي عمرم غروبي كه خيلي دل انگيز شد

رو ســـــنـــــــگ قـــــــــــــــبــرم بـــنـــــويــــــس :

روزي اومد به اميد آخر ولي حالا بدرقه ي راهش

داغــــــــي كــــه مـــــــونــــــدش رو دل مــــــــادر

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 20:6 توسط نفرین شده |


DESIGN BY : P30BOARD X

صفحه نخست
تماس با مدير


پيوندهاي روزانه

کوله بار تنهای
قدرتمندترين سايت دانلود

آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

هفته اوّل بهمن 1385

مرداد 1388
مهر 1387
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385



پيوندها

بی تو تک شاخه عریان پاییزم
کلبه عشق منو تو
نوشته بر باد
کوله بار تنهای
منع كدهاي موزيك
زيباترين قالب هاي وبلاگ


ساعت و تاريخ


موزيك سايت


P30BOARD:ويرايش قالب
!p30board™  - The joy of downloading POWERED BY: P30BOARD.COM

RSS